ادبیات — July 15, 2010 15:29 — 0 Comments

خون ریزی در بیوه خانه

سهیل زمانی

دراز كشیده بر تخت، سیگار بر لب، از پشت این پنجره چه چیز را باید نگاه كنم؟ كدام صدا را باید بشنوم؟

مادرم می گفت: باید بستری شوی.

آن شب كه سر سفره با پدر و مادرم شام می خوردیم، خواهرم با گل های زرد و سفید در بغل به خانه آمد. میان چهارچوب در ایستاد و نفس نفس زنان داد زد: ژنرال، ژنرال ازم خواستگاری كرد.

پدر چاقو را از كنار هندوانه برداشت پرت كرد و خون از كتف خواهرم تا قوس كمرش پایین آمد. اسلحه اش را از زیر پتوها بیرون آورد. عموهایم را به خانه دعوت کرد و در میان نقشه هایی كه برای ژنرال ها می ریختند به خدا و پیامبرش هم قسم شدند آن ها را بكشند.

طرح از محمود معراجی

همه ی ما را در یك شب كشتند و ما یك شبه صاحب قبرستان خانوادگی شدیم. پدر و عموهایم را كنار ساحل با جرثقیل نارنجی و بزرگی دار زدند. عموهایم التماس می كردند و وقتی جرثقیل داشت بالا می بردشان، خیس عرق شدند و تشنج كردند. پدرم انگار از همان موقع كه طناب را دور گردنش انداختند مرده بود. آرام بالا رفت و بدون آن كه نرمه بادی بیاید جسدش در هوا تكان خورد. انگار داشت با ما خداحافظی می كرد كه لكه های قهوه ای از پاچه های شلوارش همراه با یكی از كفش هایش به زمین افتادند. مادرم جیغ كشان چادر سیاهش را روی سرم انداخت تا نگاه نكنم.

وقتی بچه بودم، ژنرال ها پدرم را با قاچاق چی های تریاك اشتباه گرفتند و زانوی چپ پدرم را روی عرشه ی كشتی با گلوله سوراخ كردند.

مادرم می گفت:  قاچاق كار عموهایم بود.

به چهل روز نكشیده،  یكی از ژنرال ها با خواهرم ازدواج كرد. من و مادرم با لباس سیاه به عروسی آنها رفتیم. چهره ی خواهرم بالای سینه ریزهای طلا و لباس چین چین نقره دوزی اش چه قدر بی حركت بود و ناخن های كشیده اش چه قدر می درخشیدند. چه قدر خوب بود آن روزها كه خواهرم مرا به جای عروسك بزرگی كه نداشت بغل  می كرد و من انگشت هایم را در موهای سیاه و صافش فرو می كردم.

یك بار به او گفتم، آبجی، باهام عروسی می كنی و او به پدر گفت و كشیده ی محكمی خوردم و فهمیدم همه ی این حرف ها را باید پنهان كنم.

مادرم می گفت: به خاطر دستگیری قاچاق چی ها، خوش تیپ بودن و لات و الوات بازی هایش به او ژنرال می گویند. وگرنه ژنرال نیست، و آخر حرف هایش می گفت: یه سرباز عوضی و كثافته.

با سینه ی جلو آمده و شانه های پهن و اخمی كه بالای چشمهایی كه مغرورانه به هیچ كس نگاه نمی كرد، دست عروس را گرفته بود و روبه روی نوازنده های عروسی كه تا خرخره تریاك كشیده بودند، شانه هایش را می لرزاند. زن ژنرال انگار كه بخواهد بت سنگی و زنده ای را نیایش كند، دورش می چرخید و ژنرال سكه های نقره از جیب درمی آورد و توی هوا می ریخت. تمام آن شب آستین مادرم را گرفته بودم و انگار چاقویی در گلویم گیر كرده بود.

عموهایم ژنرال را به شنا دعوت كردند. پاهایش را بستند و هر كدام یك گلوله توی  سینه اش خالی كردند و پدرم چاقو را در چشمهای سرخ وآبیش فرو كرد و كشان كشان او را توی دریا انداخت.

مادرم می گفت: باید بستری بشی، تو خون دیده ای.

آن جا روپوش سفیدها اطرافم حلقه زدند. با لبخند بر شانه هایم زدند و برایم شانه شانه قرص تجویز كردند. باید می دانستم این روپوش سفیدها با ژنرال ها سروسری دارند. این ها حرفهام را به آن ها گفتند یا میكروفنی در دندانهام كار گذاشتند تا صدای حرف زدنم را بشنوند.

شب ها به اسكله می رود و كنار لانه ی مار ماهی ها می خوابد.. حتماً مارها دور گردن و ران هایش  می پیچند و او می خندد و غلت می زند. شاید منتظر است مارماهی ها شوهرش را به ساحل بیاورند.

روپوش سفیدها به مادرم گفته اند: نوار مغزی اش با بقیه فرقی نمی كند.

آرزو می كنم با لباس نظامی در دریا بمیرم تا جسدم را به جای ژنرال جا بزنم و بعد از پیدا شدنم، زن ژنرال با انگشت های استخوانی و مهربان مرا در آغوش بگیرد و گریه كند.

پیشانی ام را از سطح چوبی نیمكت بلند كردم. دو دایره ی اشك بر كاشی های زیر پایم مانده بود. كتاب ها را زیر بغل زدم و دوان دوان از كلاس بیرون رفتم. تنها فهمیدم معلم دارد فحش می دهد و بچه ها سرهایشان را از پنجره های كلاس بیرون آورده اند و برایم هو می كشند. از روی دیوار مدرسه بیرون پریدم و دوان دوان كوچه ها و خیابان ها را به سمت اسكله طی كردم. نرسیده به آن جای ساحل كه تاریك بود لباس هایم را یكی یكی كندم. كتاب های مدرسه را بر شن ها پرت كردم و در موج بلندی كه به طرفم می آمد شیرجه زدم.

جریان آب مرا بالا برد و پایین كشید. خواستم نفس بكشم. چند قلپ آب خوردم. فهمیدم بدنم دارد گرمایش را از دست می دهد. به خودم كه آمدم ظهر بود. انگار همان موج بلندی كه در آن شیرجه زده بودم مرا به ساحل برگردانده بود. شقیقه هایم تیر می كشید. سرم را كه بلند كردم آن زن را دیدم. با چشم های درشت و گودش كه آبی مایل به سیاه رنگی اطرافش را حلقه كرده بود، نگاهم نكرد. خواست با من بازی كند یا خواست فرار كند. سایه ی دراز پدر و عموهایم را روی موج ها دیدم و یادم آمد زیر آب، ناله های ژنرال را شنیده ام.

دسته ای پرنده بال كوبان از بالای سرمان رد شدند.

در زیر آفتاب به دنبالش رفتم. در زیر آفتابی كه سفید بود و عمود بود و جلز و ولز تابیدنش را بر جمجمه ام می شنیدم. می رفت، انگار می خواست دور دریا چرخ بزند و عبادتش كند. بر ماسه ها با دستهایی كه هیچ دسته گلی در آن نبود قدم می زد و از او هیچ ردپایی بر شن ها نبود.

گفتم، نكند دیوانه شده ام خدایا، اما آفتاب كه پایین تر رفت و مایل شد با حیرت تماشایش كردم كه هیچ سایه ای از بدنش بر شن ها نیفتاده.

با خودم گفتم: او كه آن قدر سبك قدم می زند اگر سنجاقك یا مگسی به لباس یا موهایش گیر كند آن تن سبك را شبیه بخار سیاهی به هوا خواهد برد.

باز گفتم: نكند، سنجاقك یا مگسی خدایا.

مادرم می گفت: انتظار، قیافه ی زن را عوض می كند. لاغرش می كند و دیدم زن ژنرال چه قدر تكیده و لاغر شده و بر ساحل می رفت. آن قدر رفت و تا خواستم صدایش بزنم صدای ناله ی ژنرال آمد و لب هام به هم چسبیده بود.

شب شده بود. بر ماسه ها نشست. باد، لباس سیاه و گشادش را چپ و راست می كرد و  او را در هیئت درختی سیاه و عزادار بر لب ساحل كه باد تكانش می داد، درآورد.     

به پارگی شانه اش نگاه كردیم. انگشت ها را به طرف گردنش برد. دكمه های پیراهنش را یكی یكی از بالا به پایین باز كرد. دیگر نتوانستم نگاهش نكنم.

مادرم می گفت: انتظار، قیافه ی زن را عوض می كند.

من خودم دیدم وقتی پدر و عموهایم نبودند شب ها به تنش خنج می كشید و خواهرم گل های سفید و زردش را در بغل مچاله می كرد و سرش را به لبه ی تخت می كوبید.

جلوتر رفتم و سلام دادم. جواب نداد. جواب نمی داد. روبه رویش نشستم. چند لحظه، مات به كتف زخمی و سینه هاش نگاه كردم و حیران، وحشت زده و مطمئن دو چشم درشت و نیلی رنگ نوك پستانهاش دیدم كه خیس بودند و پلك  می زدند و به دریا، به دوردست موج ها خیره بودند.

دوباره سلام دادم. به یك حركت بلند شد. چشم غره رفت و متوجه شدم به چیزی كه نباید نگاه می كردم نگاه كرده ام.

به یك حركت دیگر دستش را به سمت دریا اشاره داد و گفت: برو

بلند شدم و از ترس، طوری كه سعی كردم خودم را در لباس هام پنهان كنم از آن جا دور شدم. باز در دریا شیرجه زدم.

كسی شانه ام را تكان می دهد و داد می زند: قرص هات را بخور.

اما صدای ناله ی ژنرال می آید.

عموهایم  طناب های سیاه را بالای سرمی چرخانند.

چاقو، آرام آرام در هوا چرخ می خورد. دارد به كتف زن ‍‍‍ژنرال نزدیك می شود. سایه ی دراز پدرم با چاقویی در دست، به من نزدیك می شود.

Leave a Reply