Paid Advertisement

قرآن خانوادگی
Thursday, September 2, 2010 16:32
مجید نفیسی – اما من هنوز نمی دانستم که او/چون قانونگذاری حکمران/از کوه به شهر می آید/ و از مکه به مدینه/ تا به سنت “عهد عتیق/ زنان نافرمان را سنگسار کند/ جوانان از دین برگشته را/ در گذرگاه ها به دار آویزد/ و آوای تلاوت قرآن را/ با فریاد غزوات/ و ناله ی تعزیرات درهم آمیزد.

خطبۀ پایان
Thursday, September 2, 2010 15:37
رضا براهنی ـ ببین سراسرِ عمرم را که در ذیل متن های پرنده وَ پرنده شناسی عبور می کند/ و متن ها عبور می کنند نه بیت به بیت
که به مصراع های هر شکسته شکلی که چشم هایم آغوش های فراموشی را به زخم های درونم بسپارند/ سراسر عمرم را به تماشای آن نگاه یشمی به آب و خاک و باد سپردم جهان را سراسر یشمی دی

در کمال پرتقال
Thursday, August 26, 2010 15:54
کیکاووس هادی ـ پدرم فکر می کند که پرتقال است. یک پرتقال متوسط. پرتقالی که از هر طرف بچرخانی دوباره از همان طرف باز پرتقال است. اولین بار وسط خیابان بودیم که پدرم فکر کرد پرتقال است. من دستم توی دستش بود. دستم را رها کرد و اولین چیزی که گفت این بود: پس اینطور. ما تقریبن وسط خیابان بودیم. پدرم ایستاده بود
دو شعر از ای ای کامینز
Thursday, August 26, 2010 15:51
برگردان به فارسی: ورهرام مراغی مهرانرودی 1 کی می دونه شایدم ماه یه بادکنکه

زندگی و شعر سیمین بهبهانی
Thursday, August 26, 2010 14:33
امیر مهیم ـ گفت وگو با دکتر ابومحبوب: من شعرهای او را بیت به بیت و کلمه به کلمه و مو به مو تحت بررسی و دقت قرار داده ام و تلاش کردم هرآنچه که از شعر او می توان دریافت و با سبک او آشنا شد، بیان کنم .تلاش کردم به جزیی ترین عناصر بپردازم و از طریق آنها به دیدگاه ها و نتایج کلی برسم. اصولا از بیان کلی مبتنی بر ذوق شخصی پرهیز کردم و هدفم این بوده

جایزه
Thursday, August 19, 2010 15:24
ترجمه: فریبرز فرشیم ـ سالهاست که این زمزمهها نه پایان یافته و نه فروکشیده – حتی زمانی که سیاهنمای شهر اندک اندک در خاطر او رنگ باختن آغاز کرد، و یا خطوط راست و منحنی، به هم درآمیختند؛ حتی زمانی که آبی دریا و سبزی چنارها، سپیدی دیوارهای شهر کهن و بناهای سنگی، همه، رنگ باختند و در بیرنگی ماتی ناپدید شدند، و یا مثل آبهای “شاخ زرین” (آلتین بوینوز) پریشان و گلآلوده گشتند، این
جراحت
Thursday, August 19, 2010 15:22
مهدی اخوان ثالث (م. امید) دیگر اكنون دیری و دوری ست كاین پریشان مرد این پریشان پریشانگرد

کف و دیگر هیچ
Thursday, August 12, 2010 16:22
ترجمه : اکرم پدرام نیاـ مرد با قیافهای خسته چشمهایش را بست و منتظر ماند تا خنکی کف صابون صورتش را نوازش دهد. هرگز او تا این اندازه به من نزدیک نشده بود. روزی که دستور داد همهی مردم شهر در حیاط خلوت مدرسه به صف شوند تا اعدام چهار شورشی را تماشا کنند، یک لحظه با او رودررو شدم. اما منظرهی اندامهای بریده نگذاشت تا به چهرهی این مردی که همهی اینها را فرماندهی کرده بود، به چهرهای که حالا میخواستم در دستهایم بگیرم نگاه کنم
دو شعر از جواد مجابی
Thursday, August 12, 2010 16:14
یک ورق از دفترچهام پوست میکند مرا شقه میکند، میگذارد روی کنده

ترجمه، خوانش است و برعکس
Thursday, August 5, 2010 15:42
برگردان: عباس شکری برای “خورخه لوئیس بورخس” نکته ی مهم در ترجمه، اهمیت ندادن به برگردان واژه به واژه ی متن بوده است. چنانچه در جایی می گوید: “چنین اشتباهی موجب این می شود تا انسان فراموش کند که هر زبانی برای پیگیری آن نیاز به مهارت های خود دارد و بر اساس سبک و [...]
